تبليغاتX
من میخوام ساده بمونم...

من میخوام ساده بمونم...

کازابـلانـکا

تو دیگه داری می ری، این اختتام رؤیاست

این آخرین سکانسه فیلمِ کازابلانکاست



من همفری بوگارتم، مغرور و بی تبسم

تو اون زنی که می ره با مردِ نقش دوم



بارون بباره یا نه، صحنه دراماتیکه

تصویرت از تو چشمام می ریزه چیکه چیکه



دوربین یواش یواش از تو صحنه می ره بیرون


من می مونم با سایه م، من می مونم با بارون

 

این اشکا مصنوعی نیست، تو دیگه داری می ری

داری چشاتو از من، از نقشِ من می گیری



راهی نمونده باقی، فیلم نامه اینو می گه

من و یه جای خالی، تو و یه مردِ دیگه


از وقتی که نگاهت از تو نگاهم رد شد

این فیلم عاشقانه، یه فیلمِ مستند شد



بازی دیگه یادم رفت، نقشم خودِ خودم بود

نقش کسی که چشماش لبریزِ عشق و غم بود

 

اسکارو من می گیرم... اما چه فرقی داره

نقش سیاهی لشکر، با یه ابرستاره


وقتی تو رو ندارم، وقتی تو دورِ دوری

وقتی باید بسازم با حسرت و صبوری



این فیلم موندگاره، گیشه ها قبضه می شن

اما بازم من بی تو، اما بازم تو بی من


تو دیگه داری می ری، این آخرین پلانه


تیتراژ میاد و آهنگ، همراه این ترانه*

************************************************************

پ.ن:بهضی از شعرها لازم نیست مخاطب خیلی خاصی داشته باشن

 همینطوری الکی به دل میشینن...;)

*پ.ن:یغما گلرویی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 2:19 توسط merrily |


نامـه هایی برای پست نشـدن

 

 

بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و روياهامان دوباره شاعر شويم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 0:52 توسط merrily


دیگر به یاد نمی آورم...

 

بيـا برويـم...!

رو به روی بـادِ شمـال،آن سـوی پرچيـن گريـه‌ها
سرپنـاهی خيـس از مـژه‌های ماه را بلدم
که بی‌راهه‌ی دريا نيست.


ديگر از اين همـه سـلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجـرم خستـه‌ام
بيـا برويـم!...


آن سـوی هر چه حـرف و حديـثِ امـروزست
هميشـه سکوتـی برای آرامـش و فرامـوشـی مـا باقـی‌ست
می‌توانـيم بـدون تکلـم خـاطره‌ئـی حتـی کامـل شويـم
می‌توانـيم دمـی در برابر جـهان
به يک واژه سـاده قنـاعت کنيـم...

من حـدس می‌زنـم از آوازِ آن همـه سـال و مـاه
هنـوز بيت سـاده‌ئی از غربتِ گريـه را بيـاد آورم....

مـن خـودم هستـم !
بی خود اين آينـه را رو به روی خـاطره مگيـر
هيــچ اتفـاق خـاصی رخ نداده اسـت
تنـها شبـی هفت سالـه خوابيـدم و بامـدادان هـزارسالـه برخاستـم.

********************************************************

ساده نوشت:

آه پيـله‌ی دنيـا تنگِ  توت‌نشيـن!
به رويـای پروانـگی پيـر می‌شويـم و از خواب آن گـل سـرخ
عطـری از آواز ابريشـم نخواهيـم شنيـد....

*سیــد علـی صالـحی*

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 16:17 توسط merrily |


نهراس از بودن!

 

اگر خواهان دیدار کسی هستی که میتواند هر موقعیت ناممکنی را فراهم کند

و دور از حرف ها و باورهای مردم به تو شادی بخشد....

در آینه بنگر و این واژه ی جادویی را به زبان اور:سـلااااام*

=========================================

*پ.ن:یاد داشت های مرد فرزانه،ریچارد باخ

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ساعت 1:58 توسط merrily


یکی میگی دوتا میشنوی ;)

 

به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن 
و بعداً مرا از لجن آفرید!

برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید!

مرا شکل طاووس کرد و تورا
شبیه بز و کرگدن آفرید!

به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید!

وزیر و وکیل و رییست نمود 
مرا خانه داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب 
شراره، پری، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من را حَسَنْ آفرید!

برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را
مساوی تر از سهم من آفرید! 

 

 

به ‌نام خداوند مردآفرین 
که بر حسن صنعش هزارآفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد
چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید
و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد
مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت
ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم
تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست
نه کار پزشک و پروتز، همین!

نداده مرا عشوه و مکر و ناز
نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید
جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد
به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت
و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک
من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود
که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر
و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایشت
نشسته مداوم تو را در کمین!


 

به نام خدايي كه مرد آفريد
و در طنز ما سوژه آمد پديد!

سي و پنج تن اعتماد به نفس
به هر ذره مردهايش دميد

تو اي مرد خودخواه اين را بدان
تو را گر خداوند زشت آفريد

دليلش بود اين كه زن مثل تو
فقط در پي خوشگلي نپريد

نه با چشم و ابرو نه با خط و خال
نخواهي توانست زن را خريد

اگر بي نيازي ز لاك و كرم
نباشد دليلش جمال مزيد

كه زن را نباشد توقع كه تو
كني مو سياه و كني رو، سفيد

تو را مي پسندد به مردانگي
نگردد ز زشتي تو نااميد

كه عقل زنان نيست در چشمشان
خصوصيت توست اين، اي پليد!

چه بسيار مردان كوته كه هست
به آغوششان بانواني رشيد!

اگر زن بود زشت پس از چه رو
به او از حسادت بپاشي اسيد؟!

اگر مكر زن مي فريبد تو را
دمش گرم چون عقل او مي رسيد!

خطاهايت از حمق و گولي بود
به آنها نگو سادگي اي مجيد!

بپرسي كنون پس چرا شو كنم؟
جواب تو اين است: زيرا... حميييييد!!

 *****************************************************

پ.ن:شعرها به ترتیب از ناهید نوری،نادر جدیدی و ارمغان زمان فشمی هستش...

امیــدوارم خوشتون بیاد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ساعت 0:42 توسط merrily |